Friday, April 24, 2009

The Origine of Consiousness in the breakdown of Bicameral Mind



به نام خدا

خلاصه ی 2 کتاب اول از 3 کتاب ِ

خواستگاه آگاهی در فروپاشی ذهن دو جایگاهی

جولیان جینز

مقدمه:

سوالی که در این کتاب به دنبال پاسخ آن هستیم اینست که موجودی که در روند تکامل برای ده ها هزار سال زندگیش تفاوت چندانی با میمون ها نداشت ،چگونه به آگاهی رسید و علم و هنر و اخلاق را آفرید؟

کشف مکانیسم ایجاد کننده ی این تحول مهمترین دستاورد بشری خواهد بود.

جولیان جینز در طی 30 سال کار مداوم توانسته است به تبیین پاره ای از این مسائل روانشناختی انسان امروزی و توضیح بسیاری از رفتارهای انسان کهن از خلال ادبیات باستانی و دستاورد های باستان شناسی

بپردازد.

مجله ی American jurnal of psychology این کتاب را به اندازه ی کتاب تعبیر رویا ی فروید خیره کننده تلقی میکند.

"چرا و چگونه بت پرستی برای قرن ها اساسی ترین مسئله ی انسان بوده است؟. آگاهی چیست؟ سیر تکامل ذهنی انسان چگونه بوده است؟"

مسئله ی آگاهی

سوال ما اینست که دنیای درونی که با من خویشتن تر است تا آنچه از خود در آیینه میبینم،این آگاها که خویشتن خویش ها ی من است ،که همه چیز است و با این همه ابدا چیزی نیست چیست؟

از کجا آمده است و چرا؟

مسئله ی آگاهی همواره به صورت یک پرسش بنیادی ( مسئله ی ذهن-بدن ) وجود داشته است . اما از زمان نظریه ی تکامل سوال تبدیل شده است به اینکه "منشا آکاهی در تکامل کجاست؟".

این دنیای شگفت انگیز تجربهی درونی از کجا و کی توانسته است در تکامل به وجود آید؟

چگونه میتوانیم این درون گرایی را از ماده ی صرف به دست آوریم؟ و اگر توانستیم در چه زمانی؟

5 راه حل اساسی

1- آگاهی به عنوان خاصیت ماده:

این نظریه بیان میکند که رابطه ی آگاهی با آنچه ما از آن آگاهی داریم با رابطه ی درخت با زمینی که در آن ریشه دارد و حتی رابطه ی دو جرم آسمانی تفاوت اساسی ندارد و تعامل دو جرم آسمانی تنها از نظر میزان پیچیدگی با ادراکات و معر فت هایی که ذهن ما را مشحون میکند متفاوت است.

2- آگاهی به مثابه خاصیت پروتوپلاسم

آگاهی به خودی خود درماده نیست ،بلکه خاصیت اساسی همه ی چیزهای زنده است.دانشمندان زیادی این نظریه را قبول دارند و شروع به جستجوی آگاهی در ارگانیسم های پست کردند.

مثلا حرکت جاندار تک سلولی به سمت غذا یا به خود پیچیدن نیمه ی عقبی کرم بعد از دو نیم شدن را نشانه ی آکاهی میپنداشتند.

در صورتی که توضیح رفتار آنها اساسا در شیمی طبیعی نهف نه است و نه در روانشناسی درون نگر. این تصورات تنها ناشی از همذات پنداری ما با سایر جانوران است.

3- آگاهی به مثابه یادگیری

این نظریه میگوید آگاهی با ماده به وجود نیامده و با زندگی حیوانی نیز آغاز نشده بلکه در زمان معینی پس از حیات به وجود آمده است.

پژوهشگران فعال در این زمینه معتقد بودند ملاک اینکه آگاهی کی و کجا در تکا م ل آغاز شده پیدایش حافظه ی تداعی یا یادگیری بوده است.اگر حیوانی میتوانست رفتارش را بر پایه یتجربه اش اصلاح کند ،باید تجربه ای داشته باشد و این تجربه باید آگاهانه باشد.بنابراین ،اگر کسی بخواهد تکامل آگاهی را بفهمد ،صرفا باید تکامل یادگیری را مطالعه کند.

جانوران با سیستم عصبی سیناپس دار(کرم خاکی،ماهی و خزندگان) میتوانند یاد بگیرند (مثلا حرکت در مسیری مشخص در درون یک ماز برای رسیدن به غذا).

اما وقتی ما درون نگری میکنیم این کار ما بر مبنای هیچ یکاز روند های یادگیری ،به ویژه آن نوع که از شرطی شدن و مارپیچ t بر میاید قرار ندارد.

اکنون کاملا مشخص است که در تکامل منشا یادگیری و آگاهی دو چیز متفاوت اند.

4- آگاهی به مثابه یک ترفند متافیزیکی

در این دیدگاه سوال اینست که آیا آگاهی ،این تاثیر شگرف ایده ها ،اصول و باور ها بر زندگی و اعمال ما واقعا از رفتار حیوانی نشات میگیرند؟

زندگی فکری انسان ،فرهنگ و تاریخ و علم و دین او با هر چه در جهان میشناسیم متفاوت است.گویی که همه ی زندگی تا نقطه ی معینی تکامل یافته است و سپس در درون ما چرخش تندی کرد و به سادگی در جهت دیگری فوران نمود.

آلفرد راسل والاس معتقد بود که گویی نیرویی متافیزیکی تکامل را در سه مرحله ی متفاوت هدایت کرده است: آغاز حیات، آغاز آگاهی، آغاز فرهنگ متمدنانه.

5-تکامل نو ظهور:
این نظریه تحسین همگان را بر انگیخت

ایده ی اساسی این نظریه یک استعاره است: "همان طور که خاصیت تری را نمیتوان به تنهایی از خواص اکسیژن و هیدروژن برگرفت ،ظهور آگاهی را نیز در مرحله ای از تکامل نمیتوان از عناصر سازنده ی آن استنتاج کرد".

تمام خواص مواد از یک صورت نامشخص پدید آمده اند

خواص ترکیبات شیمیایی پیچیده تر از ترکیبات شیمیایی ساده تر ایجاد شده است.

خواص متمایز موجودات زنده از پیوند این ملکول های پیچیده پدید آمده.

آگاهی از موجودات زنده پدید آمده

پیوند های جدید مناسبات جدید به وجود می آورند که موجب ظهور نو ظهور های جدید میشوند.

بنابراین آگاهی از یک مرحله ی نو ظهور به عنوان چیزی حقیقتا نوظهور پدید می آید.

فصل اول: آگاهی از آگاهی

آگاهی چیست؟

بررسی نقادانه نشان میدهد آنچه ما آگاهی میپنداریم نادرست است.

بسیاری از ما حضور ذهن نسبت به آگاهی را آگاهی میپنداریم.

حس میکنیم آگاهی توجیه کننده ی همه ی حالت های بیداری ما،شرایط روحی و عاطفی ما ،خاطره های ما،اندیشه هاو توجهات و اراده ی ماست.فکر میکنیم آگاهی پایه ی انگاره ها ،یادگیری و استدلال ،اندیشه و داوری ماست.

هدف این ف صل اینست که مشان دهیم کاملا امکان دارد که زمانی گونه ای از نژاد انسانی میزیسته است که سخن میگفته،داوری میکرده است،استدلال می ورزیده ،مسائل خود را حل میکرده و در واق بیشتر آنچه ما انجام میداده ایم را انجام میداده جز اینکه به هیچ روی آگاه نبوده.

1- گستره ی آگاهی

" هدف اینست که ببینیم اگر آگاهی نباشد چه چیزهایی را از دست میدهیم و آیا تصور زندگی بدون آگاهی ممکن است یا خیر.

*آگاهی و واکنش پذیری دو چیز اند:

فرد از خوش رفته هم آگاهی و هم واکنش پذیری خود را از دست میدهد ولی فردی که در خواب راه میرود ،آگاه نیست ولی در عین خال به چیزهایی واکنش نشان میدهد که شخص از هوش رفته نشان نمیدهد.

این تمایز در زندگی روزمره نیز دارای اهمیت است.ما پیوسته به چیزهایی واکنش نشان میدهیم بی آنکه نسبت به آنها آگاه باشیم.

من در حالی که عمیقا در کتابی غرق شده ام و نسبت به محیط اطراف آگاهی ندارم،راه خانه را طی میکنم.

واکنش پذیری همه ی تحریکهایی را در بر میگیرد که باعث بروز رفتاری در من میشود .در خالی که آگاهی چیزی کاملا متمایز و پدیده ایست با حضور بسی کمتر فراگیر.آگاهی من نسبت به آنچه به آن واکنش نشان میدهم هرازگاهی است.

مثلا ما اجسام زیادی را میبینیم ولی تنها نسبت به چند صحنه ی خاص آگاهیم.

در کل روز مد زمانی که نسبت به آن آگاهیم بسیار اندک است.

*آیا گاهی برای درست انجام دادن امور ضروری است؟

در نواختن پیانو یک سلسله وظایف پیچیده و متنوع با کمترین آگاهی (حضور ذهن )نسبت بدان ها انجام میشود.

آگاهی در یادگیری کنشهایی اینچنین نقش دارد ولی نه ضرورتا در اجرای آنها . آگاهی اغلب نه تنها ضروری نیست،بلکه حتی میتواند نامطلوب باشد.

2- آگاهی رونوشتی از تجربه نیست.

ما ذهن را لوح سفیدی در نظر میگیریم که اگاهی مانند دوربینی از جربیات ما عکس برداری کرده و آنها را روی لوح ثبت میکند تا بعدا بازیابی شوند.

آیا دریافتهای حسی ما آگاهیمان را میسازند؟

خیر زیرا بارها و بارها تصویر بک کتاب را در قفسه ای دیده اید ولی نمیتوانید آن را یادآوری کنید .ولی اگر کتاب جابه جا شود میتوانیم آن را بازشناسی کنیم.

در واقع بین یادآوری و بازشناسی تفاوت وجود دارد و آنچه میتوانیم آگاهانه به یاد بیاوریم ،قطره ایست در اقیانوس بزرگ دانش واقعیمان

آگاهی ما تجربه ی حسی مان نیست زیرا صحنه ها را به صورت اول شخص مفرد تجربه میکنیم ولی در هنگام فکر کردن آگاهانه به آنها خود را در جایگاه یک شخص خارجی که به تصویر مگاه میکند فرض میکنیم.

3-آگاهی برای مفاهیم ضروری نیستند.

مفهوم: توضیح تشخیص سیب از گلابی

ایده ی باستانی اینست که ما تجربیات گوناگون عینی آگاهانه داریم و از این رو تجربیات همانند را با هم می آمیزیم و مفهومی میسازیم.

اما مفاهیم ریشه ای مقدم بر تحربه اند و به طور فطری به وجود می آیند از طریق نتایج تجربه ها در تکامل. این ها سازمانهای نغزی اند که ارگانیسم را مستعد میکنند در شرایط معین به طریق نعینی رفتار کنند.

زنبور عسل از بدو پیدایش تصویری از گل دارد و پرنده ی آشیان ساز تصویری از 2 شاخه ی بالای درخت.

4-آگاهی لازمه ی یادگیری نیست

آگاهی مبنای یادگیر ی نیست . روانشناسان سده های 18 و 19 تصور میکردند یادگیری عبارت است از گروهبندی ایده هایی در آگاهی بر حسب همانندی ،نزدیکی . گاه رابطه ای دیگر.یادگیری منحصر به بهره بردن از "تجربه" در زمینه ی یک ذهن آگاه است.

3 نوع یادگیری داریم:

یادگیری علائم یا نشانه ها

مهارت ها

راه حل ها

یادگیری علامتی(شرطی شدن کلاسیک):

مثال : همزمانی موسیقی و غذای خوب و ا فزایش لذت از آن موسیقی زمانی که تنها پخش میشود.

در این نوع ، آگاهی توانایی یادگیری فرد را کاهش میدهد.

یادگیری مهارت ها:

یادگیری مهارت ها امری معطوف به ارگانیم است نه امری معطوف به آگاهی .

سعی کنید دو سکه را به طور متقاطع بالا پرتاب کنید.پس از چند بار تمرین این کار را یاد خواهید گرفت در حین انجام کار از خود بپرسید آیا به هر حرکتی که انجام میدهم آگاهم؟ آیا اساسا آگاهی لازم است؟

در مهارتهای حرکتی عادی که در آزمایشگاه بررسی شده است،افرادی که از آنها خواسته میشود نسبت به حرکات خود بسیار آگاه باشند ،بدتر عمل میکنند.

مربیان ورزش با ترغیب به اینکه سعی کنید نسبت به آنچه انجام میدهید زیاد کر ننید نا خواسته از این اصل استفاده میکنند.

در آیین ذن به تیر اندازان توصیه میشود که به هخود به عنوان کشنده ی کمان و رها کننده ی آن نیاندیشند،بلکه خود را از آگاهی نسبت به آنچه انجام میدهند آزاد کنند و بگذارند که کمان خود را بکشد و تیر خود را در زمان بایسته از انگشتان رها کند.

یادگیر ی راه حل:

یادگیری ابزاری یا شرطی شدن عامل:

معمئلا هنگامی که فرد در پی یافتنراه حلی برای مسئله ای یا راهی به سوی هدفی است آگاهی نقش قابل ملاحظه ای در آماده سازی مسئله بازی میکند.ولی آگاهی الزامی نیست.

مثال 1:تشویق سخنران وقتی به سمت چپ کلاس میرود-> یادگیری جذب محبت و افزایش محبوبیت

مثال 2:یادگیری ناآگاهانه ی انقباض انگشت شست برای قطع صدای نا خوشایند.

بنابر این آگاهی بحش لازم فرآیند یادگیری نیست. و میتوان نتیجه گیر ی کرد که ممکی است انسانها را موجودات زنده ای که آگاه نیستند و در عین حال در حل مسائل توانا هستند در نظر گرفت.

5-آگاهی برای تفکر لازم نیست.

مسلما اندیشیدن پایه و مایه ی آگاهی است ولی اینکه آیا آگاهی برای نوعی از اندیشیدن که به آن "تداعی آزاد" یا "اندیشیدن درباره ی " میگویند نیز لازم است جای سوال دارد.

آزمایش: تداعی واژه ها : به آزمودنی واژه ای را نشان داده و از او میخواهیم "وابسته" یا" کل" آن را بیان کند. درخت بلوط وابسته :شاخه کل: جنگل

آب پاش ،لیوان، بلوز

به نظر میرسد آنچه روی میدهد اینست که به محض ارائه ی واژه ی محرک ،اندیشیدن به صورت خود کار انجام میشود و نه واقعا آگاهانه.

به عبارت دبگر فرد بیش از آنکه بداند درباره چه خواهد اندیشید ،کار اندیشیدن را انجام میدهد.البته پیش از آن ،گونه ی خاصی از تداعی خواسته شده از سوی مشاهده گر به اندازه ی کافی فهمیده شده بود.

"و ساختارهای لازم به طور آگاهانه در ذهن وی شکل گرفته بود. این ساختارسازی بخش مهم موضوع آموزش است که امکان آغاز خودکار همه ی کارها را فراهم میکند.پی اندیشیدن آگاهانه نیست،بلکه فرآیندی خودکار است از ساختارسازی و اطلاعاتی که ساختارساز بر پایه ی آن کارمیکند پیروی میکند.

مثال:

ساخته شدن ساختار

در سخن گفتن، ما نه نسبت به ترکیب واژه ها یا ساختن عبارات یا به کار بردن عبارات در جمله ها آگاهی نداریم.تنها نسبت به ساختارسازها یی که پی درپی بر میگزینیم آگاهیم،که خود به خود بدون هیچ گونه آگاهی منجر به گفتار میشود.

6-آگاهی برای خرد ورزی ضروری نیست.

خرد و منطق 2 چیز اند.

نسبت استدلال و خرد ماند نسبت تندرستی به پزشکی است یا مانند نسبت رفتار به اخلاق

استدلال به قلمرویی از فرآیند اندیشگی طبیعی در جهان هر روزه بر میگردد .منطق یعنی اینکه اگر هدف ما حقیقتی عینی باشد،برای آن چگونه باید بیاندیشیم.

برای ظهور استدلال ظبیعی نیازی به آگاهی نیست.دلیل اینکه ما اساسا به منطق نیاز داریم این است که استدلال بیش از هر چیز آگاهانه نیست.

2 مثال از خرد ورزی بدون آگاهی:

1-تعمیم دادن و قیاس:این توانایی درتمام مهره داران عالی وجود دارد و این گونه استدلال ساختار دستگاه عصبی است و نه ساختار آگاهی.

2-عقل سلیم:ما عموما بر پایه ی تجربه های گذشته ،به طور خودکار مظرهای کلی میدهیم. مثلا استدلال درباره ی احساسات و شخصیت دیگران،زیرا ذهن ما با شتابی بیش از آن کار میکند که آگاهی بتواند با آن همگامی کند.

قله ی استدلال آگاهانه را چگونه تصور میکنید؟

تصویر دانشمندی که بر مسائل خود نشسته و از استقراو قیاس آگاهانه استفاده میکند .این تصویر به اندازه ی اسب شاخدار افسانه ای است.

بزرگترین بصیرت های انسانی به گونه ای بسیار مرموز دست داده است.مثلا بسیاری از ایده های بزرگ انیشتین ناگهانی به او الهام میشدند و او مجبور بود صبح ها ریش تراش خود را با مراقبت بسیار حرکت دهد. فیزیکدان بزرگی گفته است:"ما اغلب در مورد 3B صحبت میکنیم.Bus,Bed,Bath" .3 مکانی که کشفیات بزرگ علوم در آنها صورت گرفته است.

اندیشه ی خلاق چگونه شکل میگیرد؟

3 مرحله برای اندیشه ی خلاق وجود دارد:

1-مرحله ی فرضیه سازی که در آن مسائل به طور آگاهانه مورد بررسی قرار میگیرند.

2-سپس مرحله ی شکل گیری یا تکوین بدون هر گونه تمرکز آگاهانه بر آن مسئله

3-و در پایان مرحله ی توضیح که بعدا به وسیله ی منطق توجیه میشود.

دوره ی زمینه سازی ،ماهیتا دوره ی تدارک ساختارسازهای پیچیده به همراه توجه آگاهانه به موضوعاتی است که قرار است ساختارها بر آنها اعمال شوند.

به نظر میرسد پس از مرحله ی تکوین ،مسئله برای اینکه حل شود باید فراموش شود.

جایگاه آگاهی

اغلب جایگاه آگاهی را درون سر خودو دیگران تصور میکنیم.

بیماری آگاهی خود را در گوشه ی اتاق عمل بازیافت در حالی که به خود مینگریست.کسانی که LSD مصرف میکنند عموما تجربه های بیرون –تنی دارند. این پیش آمد ها به هیچ روی نشانه ی امور متافیزیکی نیستند،بلکه تنها مبین این است که گمان جایی برای آگاهی امری اختیاری است.آگاهی هیچ مکانی ندارد مگر آنچه ما برای آن تصور میکنیم.

نتیجه:

آیا آگاهی الزامی است؟

به این نتیجه رسیدیم که آگاهی ،انچه عموما گمان میکنیم نیست.و نباید با واکنش پذیری یکسان گرفته شود.و متضمن تعداد زیادی از پدیده ها یادراکی نیست.در انجام دادن مهارت ها مهم نیست و اغلب در اجرای آن اشکال ایجاد میکند. در گفتن،نوشتن،گوش کردن و خواندن نیازی به آن نیست. بر هلاف گمان بسیاری از مردم از تجربه نسخه برداری نمیکند . آگاهی به هیچ وری در یادگیری مشامه ای نقشی ندارد، و نه در یادگیری مهارتها و راه حل یابی. در داوری کردن یا اندیشیدن ساده الزامی نیست.جایگاه خرد نیست. و در واقع برخی از موارد دشوار استدلال خلاق بی حضور آگاهی امجام پذیر است. مکان آن تخیلی است.

آگاهی چندان نقشی در فعالیت های ما ندارد.

فصل دوم: آگاهی

اگر آگاهی آنچه گفتیم نیست پس چیست؟

کاربرد استعاره در درک و شناخت ما: ما برای شناخت هر پدیده ای سعی میکنیم برای آن استعاره ای بیابیم، درک هر چیز عبارت است از دست یافتن به استعاره ای برای آن و جایگزین کردن آن با چیزی آشناتر برای ما.

مثلا پیشینیان برای درک رعد و برق تصور میکردند رعد و برق حاصل صدای غرش و خروش جنگ بین خدایان است.

درک علی عبارت است از احساس شباهت بین داده های پیچیده و یک الگوی آشنا.

زبان استعاری ذهن:

زبانی که برای توصیف فرآیند های آگاهی به کار میبریم،استعارات و تمثیل هایی از رفتار فیزیکی در دنیای واقعی است.

ما راه حل مسئله را "میبینیم"،"روشنفکر " ،"کند ذهن"،"کج اندیش" هستیم. از "دیدگاه" خاصی با "مشکلات" دست و پنجه نرم میکنیم و مسئله را "میگیریم".

مشخصات بارز آگاهی:

1- فضاسازی:اندیشه های ما دارای فشاهای ذهنی به عنوان جایگاه (زیستگاه)اند.حتی پدیده هایی که در دنیای ما دارای خاصیت فیزیکی نیستند.مثلا زمان. اگر بحواهید در مورد 100 سال گذشته فکر کنید احتمالا شیوه ای را گزینش میکمید که سالها از چپ به راست و پی در پی در کنار هم قرار میگیرند.

2- گزینش:

در آگاهی هرگز چیزی را به تمامیت " نمیبینیم". به این سبب که چنین "دیدنی "تمثیلی است از رفتار ما و در رفتار عملی ما در هر لحظه فقط میتوانیم بخشی ا چیزی را" ببینیم " یا به آن توجه کنیم.

اگر بخواهید در مورد سیرک فکر کنید ،لحظه ای به چادر ،سپس هنرمندان و سپس ... فکر خواهید کرد.یا اگر بخواهید در باره ی خودتان فکر کنید ،گزینشی از گذشته ی نزدیک خود میکنید به این باور که در آن لحظه به خود فکر میکنید.

ما هیچگاه از پدیده ها به مفهوم ماهیت واقعی آن ها آگاه نیستیم.

3- من تمثیلی :

یکی از مهمترین مشخصه های این "دنیای" استعاری،استعاره ایست که از خودمان داریم. من تمثیلی که میتواند در تخیل ما "جا به جا "شود و " دست به کارهایی بزند" که ما در عمل آنها را انجام نمیدهیم.

4- من مفعولی:

ما میتوانیم با " من تمثیلی" از درون به چشم اندازهای خیالی نگاه کنیم و هم میتوانیم خود را در حال نوشیدن آب ببینیم.

جمع بندی: آگاهی به شیوه ی تمثیلی کار میکند.و ساختن فضای تمثیلی همراه من تمثیلی است که این من تمثیلی میتواند آن فضا را مشاهده کند و به شیوه ای تمثیلی در آن حرکت کند.ذهن آگاه یک تمثیل فضایی از دنیای واقعی است و فعالیت های ذهنی ،تمثیل های اعمال بدنی اند.

اگر آگاهی خلق دنیای تمثیلی بر اساس زبان است،جهانی به موازات جهان رفتاری ما،درست همانند جهان ریاضی به موازات جهان کمیت پدیده ها ،پس در مورد منشا آگاهی چه میتوان گفت؟

اگر آگاهی بر پایه ی زبان پی ریزی شده باشد نتیجه میگیریم که تاریخ آغاز پیدایش آگاهی از آنچه که تا کنون تصور میشده است بسیار جدیدتر است.آگاهی انسان پس از زبان آمده است .قبول چنین موضعی درباره ی اگاهی پیامدهای بسیار مهمی به همراه دارد.

فصل سوم:ذهن ایلیاد

تصورات اشتباه ما در گذشته به م میگفتند که :

1- آگاهی در مرخله ای از تکامل پستانداران یا حتی پیش از آن و با روش انتخاب طبیعی ایجا شده است.

2- لااقل بعضی حیوانات هوشیار و شعورمند اند و آگاهی تا حد زیادی به تکامل قشر وابسته است.

3- انسان اولیه به گاه فراگیری زبان هوشیار و خود آگاه بوده است.

اکنون چنین تصوراتی وجود ندارد.

آگاهی تنها میتواند با نوع انسان و بعد از تکوین زبان آغاز شده است.

نوشتن 3 هزار سال پیش از میلاد به وجود آمد .سوال اینست که آیا آگاهی پیش از آن به وجود آمده بوده است یا پس از آن؟ .ذهنیت پس پشت نخستین نوشته های بشر چیست؟

قدیمی ترین اثری که قابل ترجمه شدن بوده است ایلیاد است متعلق به 850 -900 سال پیش از میلا مسیح (متون قبل از آن از ذهن هایی سرچشمه میگیرند بسیار متفاوت با ما و قابل ترجمه شدن نیستند).

سوال مهم ما اینست: ذهن در ایلیاد ،این حماسه ی خون و جنگ و عرق چیست؟

پاسخ به این پرسش به طور تکان دهنده ای جالب است. آگاهی در ایلیاد کلا وجود ندارد.ایلیاد کلا حاوی واژه هایی برای بیان آگاهی و کارکردهای ذهنی نیست.ایلیاد درباره ی عمل است ،عمل مداوم. درباره ی کنش آشیل و عواقب آنها نه ذهنیت آشیل. مثلا " پسوخه" که در ترجمه ها به معنی روح یا ذهن آگاه میشناسیم در اکثر موارد "جانمایه" یعنی چیزی شبیه خون یا نفس است .پسوخه ی جنگجویی در خال مرگ با خون او بر زمین میریزد و با آحرین نیمه ی نفس از تن او خارج میشود.

یا وا ژه ی "توموس" که بعد ها معادل روح عاطفی ترجمه شده صرفا به معنای جنبش یا بی قراری است : وقتی فردی توان جنبیدن را از دست میدهد ،توموس او از دست و پایش بیرون میرود.اقیانوس خروشان هم توموس دارد.

در ایلیاد مفهونی از اراده یا واژه ای برای آن وجود ندارد زیرا هیچ تصویری از ارادهی آزاد در این انسانها نیست.

اگر شخصیتهای ایلیادی فاقد هر نوع آگاهی درونی ،ذهن ،روخ یا اراده هستند، پس چه چیزی رفتار آنها را کنترل میکند؟

"خداایان د رایلیاد"

بر اساس نظریه ی قدیمی خدایان اشعار هومر صرفا "ابداع سرخوشانه ی شاعران" هستند .این نظر اشتباه است زیرا شخصیت های زمان ایلیاد نمینشینندو نمیاندیشند که باید چه کار کرد.آنان فاقد آن نوع ذهن آگاهی هستند که ما معتقد به داشتنش هستیم و بی شک قادر به درون نگری هم نبوده اند.

در ایلیاد ای الهه ها اند که ماجرا را پیش میبرند،آنها هستند که در گوش ها نجوا میکنند ،به گلوکوس فرمان میدهند به جای طلا برنز را بپذیرد و ... .

در حقیقت این رب النوع ها اند که جای هوشیاری و آگاهی را میگیرند.

کارها با طرح های آگاهانه ،دلیل ها و انگیزه ها آغاز نمیشوند،آغاز آن ها با اعمال و سخنان خدایان است.

این رب النوع ها چگونه موجوداتی بودند که به انسان هم چون آدم های مصنوعی تحکم میکردند و از زبان آنان حماسه می خواندند؟

آنان نداهایی بودهاند که قهرمانان ایلیادی گفته ها و اوامرشان را به همان وضوح نداهایی میشنیده اند که برخی بیماران مبتلا به صرع یا اسکیزوفرنی میشنوند و یا آنچه ژاندارک میشنیده است. این خدایان ساخت های دستگاه عصبی مرکزی بوده اند و رابطه ی آنان با قهرمانان ایلیادی مانند رابطه ی من –فرامن فروید است.

"ذهن دو جایگاهی"

بدین سان تصویر ما از ایلیادی ها ،تصویری فریب ،بیروح ،خشن و از درون خالی استوآنا به مانند ما ذهنیت درونی ندارند. به آگاهی خود از جهان آگاه نیستند و صاحب فضای ذهنی درونیو بصیرت نسبت به آن نیستند. میتوانیم آنان را صاحبان ذهن دو جایگاهی بدانیم. اراده ،برنامه ریزی و قوه ی ابتکار مطلقا بدون حضور آگاهی صورت گرفته است. و سپس در قالب فرمانی که فرد با آن آشنا بوده به او "گفته " میشده ،گاهی همراه توهمات بینایی.

نتیجه ی فصل:

آثار نوشتاری اولیه نشان میدهند که انسان گذشته ذهنیتی بسیار متفاوت با ما داشته است . در ایلیاد عدم وجود آگاهی تمثیلی پدیده ای ثابت است و به نوع کاملا متفاوتی از طبیعت انسانی اشاره دارد.

فصل چهارم: ذهن 2 جایگاهی

همان طور که گفته شد میتوان دورانی در تاریخ زندگی انسان متصور شد که طبیعت انسانی به دو پاره تقسیم شده بود.پاره ای فرمانده که فرامین خدا را شامل میشد و پاره ای دیگر که مجری و فرمانبر پاره ی اول بود و وجود انسانی و زمینی را نمایندگی میکرد. هیچکدام از این 2 پاره آگاهی نداشتند.

انسان 2 جایگاهی

تصور کنید رانندگی میکنید در حالیکه آگاهیتان روی صحبت دوست کنار دستیتان متمرکز است.در این حالترانندگی ناخودآگاه شما تفاوتی با انسان دو جایگاهی ندارد.ناگهان تصادف میکنید.شما تمام آگاهی خود را روی حل مسئله ی تصادف متمرکز میکنید .اما ذهن 2جایگاهی بایستی صبر کند تا نداهایی از جایگاهی دیگر که حاوی اندرزهای هشدار دهنده ی ذخیره در تجربیات زندگی اوست به او ناآگاهانه فرمان به چاره جویی دهد.

نداها

شیوع: در تحقیقی در انگلستان مشخص شد که 78% مردان و 12%زنان دچار توهمات شنوایی گاهگاهی میشوند و واضحا احساس میکنند نداهایی خارجی را شنیده اند.

در اثر گرفتار شدن به اسکیزوفرنی توهمات شنوایی مشابه فرامین هدایت کننده ی خدایان است.نداها در اسکیزوفرنی معمولا در جملاتی کوتاه به صورت مرافعه ،تهدید،فحش و مشورت ظاهر میشوند.آنها هوار میکشند،حیغ میزنند و ... .

شخص این نداها را به سخن فرشتگتن ،شیاطین و یا به بتها منسوب میکند.

مکان نداها:

نداها در اسکیزوفرنی از مکن خاص(دیوار،سقف،جهنم،دور یا نزدیک شنیده میشود.

نداها از چه سخن میگویند؟

قضیه اینستکه سیستم عصبی فرد بیمار به قضاوت هایی ساده میرسد که خویشتن بیمار به آن آگاهی ندارد. و این ادراکات تبدیل به ندا میشوند. مثلا سرایدار از پله ها ی سرسرا پایین می آید در حالیکه سر و صدای کمی ایجاد میکند که بیمار از آن آگاه نیست. ولی بیمار ندای توهمی خود رامیشنود که فریاد میکشد:" حالا کسی از پله های سرسرا با یک سطل آب می آید" و پیشگویی محقق میشود.

توهمات در ساختار فطری دستگاه عصبی ریشه دارند.

ماشه ی ایجادکننده ی نداها: دردوران ذهن 2 جایگاهی آستانه ی تحریک عصبی توسط استرس برای ایجاد توهمات بسیار پایین تر از انسان های طبیعی یا اسکیزوفرنیک های امروزی بوده است. استرس ضرورت اتخاذ تصمیم بدون نیاز به آگاهی را ایجاد میکند.

اقتدار نداها:

نداها بسیار واقعی تر از صدای افراد واقعی اند. یکی از بیماران ندای " تو خوب نیستی " را اینگونه توصیف میکند : "گویی تمام اجزای وجودم گوش هایی بیش نیستند .با سرانگشتان خود نیز میتوانم بشنوم .همان طور که با پا و سر خود نیز میشنوم.

در انسان های دوجایگاهی فرمان و عمل از هم جدا نبوده اند و گوش دادن مساوی فرمان بردن بوده است.

فصل ششم : منشا تمدن

سوال مهم این بخش : چه فشارهای تکاملی ای باعث شده است که روند تکامل انسان به سمت دست یافتن به ذهن دوجایگاهی پیش رود؟ .

به چه سبب باید چیزی چون ذهن دوجایگاهی وجود داشته باشد و فایده ی آن چیست؟

ذهن دو جایگاهی نوعی کنترل اجتماعی است که به نوع بشر امکان تحول و تبدیل گروه های کوچک شکاری را به اجتماعات کشاورزی داده است .ذهن دوجایگاهی با خدایان کنترل کننده اش محصول آخرین مرحله ی تکامل زبان است و آغاز تمدن ریشه در این تحول دارد.

تمایل به تشکیل گروه در حیوانات سازشی برای نراقبت از خود در برابر مهاجمان است .وقتی افراد برتر گروه فریادی هشدار ددهنده سر میدهند و پا به فرار میگذارند ،سایر افراد گروه بدون اینکه به منبع خطر توجه کنند ،فرار میکنند.

نوع انسان (هومو) 2 ملیون سال پیش ایجاد شده است.

در ابتدا جمعیت این انسان نماها بیش از 30-40 نفر نیست و این محدودیتی است که علت آن امکان وجود ارتباط و رد و بدل کردن نشانه ها بین سطوح مختلف سلسله مراتب گروه است.

در واقع مشکلات ناشی از کنترل اجتماعی و درجه ی گستردگی کانال های ارتباطی میان افراد این تعداد را محدود کرده است.و ورود خدایان به تاریخ تکامل انسان ممکن ایت تنها به منظور حل مشکل محدودیت شمار اعضای گروه بوده باشد.

ننخست به مسئله ی زبان میپردازیم زیرا که شرط لازم حضور خدایان وجود زبان انسانی است.

"تکامل زبان"

بسیاری از زبان شناسان ایجاد زبان را همزمان با ایجاد نوع انسان (2ملیون سال قبل ) می دانند.اما شواهد بسیاری نشان میدهد که ایجاد آن از 70000 سال قبل از میلاد مسیح (مرحله ی پلئیستوسن)بوده است. در این مرحله به علت عقب نشینی کوه های یخ مهاجرت های عظیم حیوانات و انسان از قلب قارهی آفریقا رخ داده است. در دشت ها ی وسیع آفریقا تبادل اطلاعات بین گروه ها باعلائم بنیانی ممکن بود ولی در غارهای تاریک ،سرما و یخبندان اقلیم های شمالی تر گروه برای آگاه کردن یکدیگر از خطر شروع به تولید اصوات "وای" ،"هوی" کرد.سپس توانست نواهایی متفاوت برای بیان خطر آمدن هر جانور،دور و نزدیک بودن او به وجود آورد و بعد برای اشیا اسم گذاشت.

منشا توهمات شنوایی (منشا خدایان)

مردی را مسم کنیدکه با دریافت فرمانی از خود یا رئیس خود باید یک آببند ماهیگیری بنا کند. این فرد آگاهی ندارد و نمیتواند از موقعیت خود روایتی داشته باشد و من تمثیلی خود را در فضا-زمان موجود دریابد و عواقب هر اقدام خود را تصور کند.پس چگونه چنین وظیفه ای را انجام میدهد؟.

مرد گویا زبان را برای یادآوری در کنار خود دارد.این زبان به صورت تکرار آنچه را باید انجام شود بیان میکند. رفتارهای غریزی برپایه ی رفتارهای درونی بروز میکنند اما فعالیت های جدیدی که باید آموخته شوند پایانی ندارند و نیاز به چیزی در خارج از خود دارند تا بتوانند آنها را راه اندازی کنند. توهمات شنوایی این شرط را تامین میکنند. مثلا در طراحی یک ابزار ،فرمان کلامی "تیزتر" انسان اولیه ی ناآکاه از خود را توانمند میسازد کار خود را در تنهایی به انجام برساند.

نخستین خدا

"پادشاه توهم زا"

با عوض شدن اقلیم آب و هوایی و کاهش حیوانات،انسان ها به کشاورزی روی آوردند و جمعیتهای 40 نفره ی مهاجر تبدیل به شهرک هایی چند صد نفری شدند.

چگون ه یک شهرک اداره میشده است؟

رئیس گروه چگونه میتوانسته بر همه ی این صد نفر جمعیت تسلط داشته باشد؟ توجه کنید که این مردمان قادر به روایت نبوده اند و خیچگونه تمثیلی از خود نداشته اند که با آن خود را در رابطه با دیگران "ببینند". آنان حالتی داشته اند که میتوان آن را وابسطه به نشانه ها (سیگنال) دانست.یعنی پاسخ گویی مداوم به نشانه های محیطی با روش محرک –پاسخ. در این شرایط توهمات شنوایی وارد عمل شدند پفشاری افراد را بر وظایف طولانی مدت تر زندگی قبیله ای بیشتر کنند. شروع چنین توهماتی با شنیدن دستوراتی با صدای خوود شخص یا رئیس وی بود.

در ابتدا این توهمات مانند ضبط صوتی فرمان یا سخنان پادشاه را مرتبا تکرار میکرد.سپس انسان توانایی اندیشه ورزی و حل مسائل را به صورت غیر آگاه یافت.

زین پس نداها چیزهایی را میگفتند که شخص پادشاه هرگز نگفته بود ولی در تصور آنها همیشه این نداهای نو ظهور توهمی به شخص پادشاه نسبت داده میشد.

خدا-پادشاه

علت توهم ریشه در استرس دارد . و در گذشته استرس ناشی از مرگ یک فرد آنقدر زیاد بود که بتواند صدای او را به شکل توهم برانگیزد و صدایش تا مدتها در توهمات زنده ها باقی میمانده است. اگر مسئله در مرگ یک فرد عادی در این حد بوده است،میتوان حدس زد که برای پادشاهی که صدایش حتی در زمان حیات از طریق توهم فرمانروایی میکرده جریان به چه شکل و حدی بوده است. از این روی میتوان به خوبی تصور کرد که خانه یاین انسان بی حرکت که صدایش هنوز هم عامل پیوستگی تمامی گروه بود مرکز چه حرمت و توجه بینظیری میدشه است.

و بدین دلیل پادشاه مرده رب النوعی زنده است و آرامگاه شاد خانه ی خدا.

این آغازی است بر پیدایش معابد و پرستشگاه ها.

پادشاه بعدی به مجرد اینکه ندای شاه پیشین را در توهمات خود میشنود به مقام روحانی یا خدمتگذار پادشاه قبلی در می آید. به جای پادشاه مرده،مجسمه ای می نهاده اند.بت های دنیای دوجایگاهی مراکز انتخاب شده ی کنترل اجتماعی بوده اند.

کتاب دوم

فصل یکم

خدایان ،گورها ،بت ها

تمدن هنر زندگی کردن در شهرهایی آنچنان وسیع ایت که هر فردی دیگری را نمیشناسد.آغاز تمدن در مناطق مختلف خاور نزدیک شکل گرفت و از آنجا با گسترش در مسیر دره های دجله و فرات به دره ی نیل و قبرس و آسیای مرکزی رسید.

در این فصل توضیح خواهیم داد که خصیصه ها ی برجستخ ی تمدن کهن تنهابر اساس نظریه ی 2 جایگاهی قابل توجیه است.

1-خانه ی خدایان

بیایید این طور تصور کنیم که چون غریبه ها به سرزمینی ناشناخته آمده ایم که تمامی آبادی های آن نقشه ای مشابه دارد: خانه ها و ساختمان های معمولی به دور اقامتگاهی با شکوه ساخته شده اند ما بی درنگ حدس میزنیم که آنجا باید قصر حاکم باشد.ولی در تمدن ها ی کهن این گمان که حاکم شخصی چون شاهزاده های معاصر ماست اشتباه است.بر خلاف این تصور حاکم تنها در توهم ساکنان حضور داشته است و این حاکم اغلب تندیسی بوده در بالاترین طبقهی قصر که میزی در جلوی آن قرار داشته تا عوام هدایای خود را بر روی آن بگذارند.

حداقل بخشی از معماری مذهبی شهر های ما از بقایای ذهن 2 جایگاهی در گذشته سرچشمه میگیرد.

در یکی از معابد کوهستانی مربوط به "هیتیت ها" در ترکیه چهره ی پادشاهی ردا پوش کنده کاری شده است.در پشت آن خدایی با تاج رفیع ایستاده و با دست راست راه را به پادشاه نشان میدهد در حالی که دست چپ خدا در اطراف گردن پادشاه حلقه زده و مچ دست راست او را می فشرد.(شکل 20)

2-مردگان زنده

تمدن اینکاها در 1200 سال پیش از میلاد ترکیبی از تمدن مصر و آشوری بود.در این تمدن پادشاه موجودی ملکوتی بود زاده ی خورشید و خالق و خدای خشکی و زمین در مقابل او عالی مقام ترین روحانیون بر خود میلرزیدندو بر پاهای خود بند نمیشدند .چنان وحشتی که تصور آن در روانشناسی جدید مشکل است.زندگی روزانه ی پادشاه تنها صر مناسک عبادی میشد. صورت و شانه هایش را کسوتی از پرهای تازه ی بال خفاش چون پرده ای گرفته بود تا روحانیون پیرامون او از منظر خوفناک ربانیت نادیدنیش در امان باشند.وقتی خدا پادشاه میمیرد زن های حرمسرا و خادمان نخست در حال مستی میرقصند و سپس مشتاقانه خود را خفه میکنند تا در سفر او را همراهی کنند. جسم خدا-پادشاه در خانه ی او که ز این پس به معبد تبدیل میشود نگه داری میشود و روزانه از وی پذیرایی میشود.

مراسم تدفین مردگان متشخص آن چنان که گویی آنها هنوز زنده اند تقزیبا در تمامی فرهنگهای کهن وجود داشته است.برای اجرای این مناسک توضیحی وجود ندارد ،مگر اینکه باور کنیم که زندگان نداهای مردگان متشخص خود را میشنیده اند و شاید مردگان با این نداها از زندگان چنین مراسمی را طلب میکرده اند.این پادشاهان مرده که نداهای آنها در توهمات زندگان تداوم داشته اولین خدایان بوده اند.مراسم تدفین با شگوه فراعنه ی مصر نمودی از ان است.

غذا دادن:گاهی لوله ای به قبر مرده باز میکرده اند تا به و ی غذا برسانند.درک این موقعیت مشکل است سگر اینکه قبول کنیم کسی که غذا به مرده می دهد بایستی دچار توهماتی نسبت به شخص مرده باشد.

بهد از مدتی مردن:مردمان باستان عقیده داشتند که مردگان بلا فاصله نمیمیرند بلکه پس از مدتی که از مراسم تدفین آنها گذشت میمیرند. مستوان اینگونه نتیجه گرفت که پس از مرگ مدتی طول میکشیده است تا نداهای توهمی که از جانب مردگان شنیده میشده محو شود.

اینکه مردگان به هیئت خدا در می آیند در نوشته های تمدن باستان یافت شده است:"آن که میمیرد خدا میشود.وقتی کسی میگوید:او حدا شده است –به معنای آن است که او مرده است."

حتی در دوران آگاهی درونی نیز بنا به سنت خدایان همان انسان ها ی دوران پیش اند که مرده اند.از جمله گفته ی افلاطون که وقتی از قهرمانان سخن میگوید آنها را کسانی میداند که پس از مرگ به هیئت -دیمون ها- در می آیند و به مردم میگویند چه بکنند.

3-بت هایی که سخن میگویند:

مشخصه ی سوم تمدن باستان که نشانی از حضور ذهن 2 جایگاهی است ،وجود شمار فراوانی از انواع پیکره های انسانی و نقش محوری آنها در زندگی مردم باستان است. فهمیدن علت اهمیت آشکار آنها کار مشکلی است مگر اینکه فرض کنیم این پیکره ها ابزار کمکی انسان در شنیدن نداهای توهمی بوده است.

اولین بتها 5600 سال پیش از میلاد و همزمان با ایجاد اولین اقامگاه های ثابت انسان یافت شده اند.

دهان و گوش ها: در تمدن اُلمک این مجسمه ها با دهان های باز و گوش های بی قواره پیدا شده اند ،گویی به این خاطر ساخته شده اند که بتوان با آنها به گفت و شنود پرداخت.

مجسمه ها 2 کارکرد داشته اند:1-منبع توهم زا بوده اند

2-ابزار یادیاری و یادسپاری فنون برای اشخاص ناآگاه :برای مثال مجسمه های بین النهرین 3 نوع اند:حدای زانو زده که میخی را در زمین فرو میکند،نقاله ی زنبیل دار و گاو نر دراز کشیده .آنها برای اشخاص نا آگاه ابزار کمکی نیمه توهمی بوده اند و به مثابه شاخص هایی برای به خاطر آوردن مسیر و طریقه ی حمل مصالح و استفاده از گاو به کار میرفته اند.

چشم ها :تماس چشم در چشم در نخستی ها دارای اهمیت فراوان و نشان دهنده ی سلسله مراتب قدرت است.آنکه به فروان دیگری گردن نهاده با پوزه ای آویزان محل نزاع را ترک میکند.

چشم های بزرگ بت ها باعث انتقال احیای قدرت و برتریت به فرد => کاهش آگاهی و افزایش توهمات می شده است.(شکل های صفحه های 44 و 45)

جمع بندی: وجود این همه مجسمه های بزرگ و کوچک می بایست توجیهی غیر از آن چه که تا به حال وجود داشته، داشته باشد. فرضیه ی ذهن 2 جایگاهی چنین توجیهی را در خود دارد. برپا کردن چنین بت هایی در مکان ها ی مذهبی با چسم هایی بزرگتر از حد عادی و آیین ها ی ویژه باز کردن دهان مجسمه ها ی جدید شواهدی بر این نظریه اند.در متون میخی اغلب به خدا –مجسمه های سخن گو اشاره میکند. این نداها مانند نداهای غی جسمانی ای بودن که موسی را از راهی پیچ در پیچ در صحرای سینا هدایت میکند.یا مانند نداهایی که قهرمانان ایلیاد یا ژندارک را هدایت میکردند.

فصل دوم

حکومت ها ی دینی صاحب خط

خط میخی در 4 هزار سال پیش از میلاد اختراع شد.

در هزاره ی سوم پیش از میلاد دو نوع حکومت دینی عمده وجود داشت:

1-دین سالاری شاه مباشر. خدا در هیئت یک مجسمه بود ،مجسمه نمادی از خدا نبود ،خود خدا بود.

2-دین سالاری شاه خدا: حکومت مصر.نشان الهی عموما در اواخر دوران حکومت به پادشاهان اهدا میشد شاید به این علت که شنیده شدن صدای پادشاه در توهمات مردم به مدتی زمان احتیاج داشت.

مصر باستان:

موقعیت جغرافیایی ثابت:مصر به علت قرار گیری بین 2 رودخانه از نظر جغرافیایی و مردم شناسی در زمان و مکان ثابت مانده است

اهرام :مصریان پادشاهانشان را با اندوه دفن نمیکردند بلکه آنه را با شادمانی در قصر مینشاندند.اهرام مصر مجموعه ایست از صحن ها و تالارهای جشن های بزرگ .

شکل صفحه ی 75

تحولات حکومت ها ی دینی در گذر زمان

مهمترین مسئله در دوام حکومت های دینی میزان موففقیت آنها از لحاظ زیست شناختی است.جمعیت ها همواره در حال افزایش بودند. در دوران هایی تناوبی حکومت ها ی 2 جایگاهی و پیچیدگی ها ی نداهای توهمی تا جایی گسترش مییافتند ولی بعد به علت پیچیده شدن روابط اجتماعی سقوط میکردند.

در حماسه ی سومری مشکل اینگونه بیان شده است:

تعداد مردم بیشمار شده...

خداوند از هیاهوی آنان ملول است.

گویی که نداها دچار دردسر شده اند.در ادامه ی حماسه گفته میشود که چگونه خدایان طاعون ،قحطی و سر انجام سیل بزرگ(منشا داستان سیل کتاب مقدس) را فرستادند تا از شر آدم ها رها شوند.

هر چه به پایان هزاره ی سوم نزدیک میشویم آهنگ و پیچیدگی سازمان اجتماعی افزایش و اداره ی آن به تصمیم گیر یها ی بیشتر در موقعیت محدودتر احتیاج دارد

فروپاشی مصر :

شیوه ی حکومتی خدا شاهی در مصر از انعطاف کمتری برخوردار بود. در قرن پایانی هزاره ی سوم تمامی حاکمیت در مصر فروریخت ،دانشمندان معتقدند که نابودی کامل قدرت ناشی از هیچ عامل خارجی ای نیست،بلکه در نتیجه ی ضعف داخلی ناشناخته ای میباشد.اما در این هیاهوی فروپاشی هیچ نوع شورشی صورت نمیگیرد و این خود نمودی است از ذهنیت متفاوت با امروز ما. مصر بعد از یک قرن فروپاشی دوباره با فرمانروایی خدا شاهان جدید وحدت مییابد.

فصل سوم

دلایل آگاهی

در زمان 2 جایگاهی مردم بیش از همیشه در صلح زندگی میکردند زیرا هیچ دشمنی ،جاه طلبی شخصی ای وجود نداشت ،ذهن 2 جایگاهی بود که جامعه را کنترل نه ترس یا سرکوب و حتی قانون.

برای اولین بار خشونت در تاریخ تمدن کی به وجود آمد؟ همزمان با فروپاشیده شدن کنترل اجتماعی 2 جایگاهی و در آستانه ی ظهور آگاهی ،خشونت به عنوان کوششی برای حکمرانی از طریق ارعاب به وجود آمد.

برای مثال تیگلات پیله سر اول ،پادشاه آشوری ها با سیاست ارعاب به جان روستاییان افتاد ،نقوش برجسته ی آن زمان نمایانگر آن است که ظاهرا تمام جمعیت شهرها به صورت زنده روی میله هایی که از کشاله ی ران فرو رفته و از شانه ها خارج شده بودند آویخته شدند.

در اواسط هزاره ی سوم پیش از میلاد بود که شهرک های بین النهرین بر خلاف گذشته حصار کشی شدند.

فصل چهارم

تحول ذهنی در بین النهرین

حوالی 1230 قبل از میلاد بود که به فرمان حکمران ستمگر آشور ،تکواتی نینورتای اول محرابی سنگی ساختند که با همه ی آنچه پیش از این در تاریخ بشر وجود داشت متفاوت بود.

پیش از آن در تاریخ نه هیچ پادشاهی در حال زانو زدن نشان داده شده و نه هیچ صحنه ای که نشان از خدایی غایب داشته باشد در جایی به ثبت رسیده بود.دوران ذهن 2 جایگاهی به سر آمده.(شکل 115)

در لوحی از همین زمان میخوانیم:

خدایم مرا رها کرده و ناپدید شده است،

الهه ی من مرا از خود رانده و از من دوری گزیده است.

ایده ی انسان خوب وبد،گناه:

در این جاست که میتوان درونمایه ی توانمند مذاهب جهان را نخستین بار شنید: چرا خدایان مرا ترک کرده اند؟ نکند رنجیده باشند؟ شوربختی ما نتیجه ی گناهانمان است. ما زانو میزنیم تا گناهانمان بخشوده شود و رستگاری را باز یابیم.برای این جنبه های مذهب امروزی میتوان در نظریه ی ذهن 2 جایگاهی و فروپاشی آن در این دوران توضیحاتی یافت.

مدت زمانی طولانی بود که جهان با قواعدی که با اراده ی الهی وضع شده بودند و به وسیله ی انسان اطاعت میشدند آشنا شده بود . اما ایده ی خوب و بد و رستگاری از گناه و بخشش خداوندی تنها در رویارویی با این پرسش مشکل آغاز شد که چرا ارشادهای توهمی را دیگر نمیتوان شنید؟

پی آمد های حذف توهمات شنوایی از زندگی انسان عمیق و گسترده بود و در لایه هایی بسیار گوناگون بروز کرد.

نیایش:

تنها پس ا زآنکه خدایان دیگر با مردم رو در روی سخن نمیگویند نیایش تبدیل به بحش مرکزی و مهم اعمال عبادی میشود.

فرشتگان:

در انتهای هزاره ی سوم پیش از میلاد ،آثار گرافیکی پر است از صحنه های "معارفه" :خدایی کوچک که معمولا زن است،فردی را به خدایی بزرگ معرفی میکند.پس از آن در پایان هزاره ی دوم ،با ظهور موجودات دورگه انسان-حیوان روبرو میشویم که نقش واسطه و پیام رسان را میان خدایان ناپدید شده و پیروان ردمانده و راه گم کرده ی آنان بازی می کنند.

دیوان:

اما حضور فرشتگان برای پر کردن خلا ایجاد شده بر اثر خدایان در حال عقب نشینی کافی نبود.چرا در این مرحله ی تاریخ دیوان بد نهاد به زندگی انسان وارد میشوند؟ این اندیشه که نکند سکوت خدایان نشانه ای باشداز خشم آنها.آنگاه که خدایان به مردمی ویژه چون پیام آوران کاهش یابند و یا به شکل فرشتگانی درآیند که در تیرگی با مردم رابطه برقرار میکنند،خلا قدری ایجاد میشود که نتیجه ی آن ظهور ناگهانی اعتقاد به وجود دیوان است. از آن پس رخدادهای طبیعی نشانه ای بودند از خشم خدایان نسبت به انسان،طوفان شنی که از صحرا میگذرد دیوی است کمه تنوره میکشد.

ایین های دیو ستیزی به شدت گسترش مییابند،اکثر دانسته های ما از این آیین مربوط به سالهای 630 پیش از میلاد است .از این مجموعه هزاران لوح در دست است که جنبه های گوناگون این جامعه ی جادو زده را آشکار میکند. و این همه شاهدی است از جامعه ای رو به زوال که در دست نیروهای اهریمنی گرفتار است

بهشتی نو:

اشاره شد که پیش از این انسان ها ندای خدا را در همه جا میشنیدند. وقتی وارد هزاره ی اول قبل از میلاد میشویم ندای خدایان دیگر شنیده نمیشود،زمین به فرشتگان و دیوان سپرده شده و خانه ی خدایان به آسمان منتقل میشود.و آنگاه که داستان طوفان عظیم (سرآغاز داستان کتاب مقدس)را به داستان های گیل گمش در سده ی هفتم پیش از میلاد بیافزاییم درمی یابیم که این داستان برای توجیه هجرت خدایان از زمین به کار رفته است.

حتی خدایان در رویارویی با این باران سیل آسا وحشت زده شدند .آنان فرار کردند و به بالا به بهشت انو پناه بردند.

غیب گویی:

اکنون پرسش اینست که چه کسی کار خدایان را بر عهده خواهد گرفت؟

آگاهی ذهنی(سوبژکتیو) یعنی تحول مبتنی بر استعاره های زبانی فضای عمل که در آن "من" بتواند کنشهای گوناگون را به عواقبشان نسبت دهد ،نتیجه ی کلی این تنگنا بود.اما یک راه حل ابتدایی تر مجموعه ای از رفتارها است موسوم به غیب گویی.

فرمانروایانی که خدایی برای هدایت خود ندارند بی ثبات اند و به خود نامطمئن ،به طالع بینی و غیب گویی پناه می آورند .

انواع غیب گویی را در 4 گروه بیان میکنیم:

1-فال:

فال صرفا بسط چیزی مشترک در دستگاه عصبی پستانداران است به عبارتی ،اگر ارگانیسمی رخداد الف را پس از ب تجربه کند ،در برخورد های بعدی با پدیده ی الف در انتظار رخ دادن ب خواهد بود.

مثال: اگر شهری بر بالای تپه بنا شود،خوش یمن است.

اگر مورچه های سیاه بر روی پی ساختمانی در حال ساخت دیده شوند ،آن خانه ساخته و صاحبخانه در آن زندگی میکمد تا پیر شود.

2- قرعه کشی:

تفاوت آن با قبلی در فعال بودن و یافتن پاسخ برای موقعیت ها ی نوظهور است. هدف گاهی دریافت یک پاسخ آری یا نه ساده یاانتخاب یک نفر و ... بود.

با توجه به اینکه مفهوم شانس تا همین اواخر مطلقا وجود نداشت ،نتیجه باید به دست خداسان ایجاد میشد.

3- فال گیری:

نوعی است که به ساختار آگاهی از همه نزدیکتر است. شکل اصلی آن ریختن روغن روی آب و خواندن عقاید خدایان بر اساس حرکات روغن بود.

4- غیب گویی ارتجالی:

به نحوی مبهم به یک مشکل فکرکنید ،آنگاه از پنجره به بیرون بنگرید و اولین چیزی که چشمتان به آن میافتد را انتخاب و سعی کنید چیزی راجع به مشکلتان از آن "بخوانید".

جمع بندی : در این فصل به فروپاشی ذهن 2 جایگاهی در بین النهرین،و واکنش ها نسبت به این دگرگونی در ذهنیت انسان،تلاش برای یافتن راهی برای انجام دادن کاری به کمک ابزارهای دیگر هنگامی که دیگر نداها شنیده نمیشوند پرداختیم.این که روشی دبگر برای یافتن پاسخ چه باید کرد آگاهی بود و آگاهی نخستین بار در تاریخ این سیاره در بین النهرین اواخر سده ی دوم پیش ز میلاد رخ داد.

فصل پنجم

آگاهی خردورزانه ی یونان

گشت و گذاری در میان ادبیات اولیه یونان ایلیاد و اودیسه

در ایلیاد این سرود بزرگ رازناک در تجلیل از خشم کلماتی است که تکامل آنها بعدها معانی ذهنی پیدا کردند.فهم سیر تکمل این کلمات راهی است برای فهم شیوه ی تکامل آگاهی یونانی.

این کلمات شامل:توموس،فرن،نوس،پسوخه که انها را غالبا به ذهن ترجمه کرده اند و کرادی که به قلب ترجمه شده است میباشد.

اقنوم های آگاهی (preconscious hypostases)

اقنوم یعنی واژه ی مبنایی

منشا اعمال در ابتدا نداهای ذهن 2 جایگاهی بوده اند سپس این اقنوم ها ی پیش آگهی اند که موجب عمل میشود و سپس ذهن آگاه جای آن را میگیرد.

تکامل زمان اقنوم های آگهی 4 مرحله دارد:

1-ابژکتیو: در عصر 2 جایگاهی این واژه ها به مشاهدات ساده ی خارجی اطلاق می شدند.

2-درونی:هنگامی که این واژ] ها به معنای چیزی در درون بدن به ویژه احساس های درونی خاص در آمدند.

3-سوبژکتیو:هنگامی که این واژه ها به روند هایی اطلاق میشوند که میتوان آنها را ذهنی نامید،این واژه ها از محرک های درونی که گویا سبب عمل میشوند حرکت کرده اند به سوی فشاهای درونی که اعمال استعاری ممکن است در آنها اعمال شود.

4- هنگامی که اقنوم های مختلف در یک نفس خودآگاه که قادر به درون نگری است به هم پیوسته میشوند....(ناقص)

Thursday, April 23, 2009

The question of God

به نام خدا

متن زیر خلاصه ای از کتاب The question of God نوشته ی Dr.Armand M. Nicholi است. این کتاب به مقایسه ی نظرات فروید و لویس به عنوان نمایندگان دو تفکر الهی و غیر الهی در زمینه ی اساسی ترین مسائلی که آدم ها هر روزه با آن درگیرند میپردازد.

لویس کی بود؟

سی.اس.لویس در سال 1963،26 سال بعد از مرگ فروید فوت کرد.

از استادان مشهور آکسفورد( فلسفه ،ادبیات و زبان انگلیسی )،منتقد ادبیات ،در زمان جگ جهانی دوم و دومین چهرهی شناخته شده در bbc بعد از چرچیل بود مجله ی تایمز او را تاثیر گذارترین سخنگوی رویکرد معنوی میداند.

تغییر در زندگی لویس:

در نیمه ی اول زندگی دیدگاه غیر معنوی داشت و از منطق فروید برای دفاع ازعقایدش استفاده میکرد. بعد از سلسله بحث هایی با همکارانی که آنها را بسیار با هوش میدانست و چند سال مطالعه رویکرد الهی را قبول کرد.

هدف این کتاب نگاه به زندگی بشر از 2 دیدگاه متضاد است:معتقدان و غیر معتقدان(فروید آدم ها را به این 2 دسته تقسیم میکرد).

خالق

ایا جهان هوشمند است؟

فروید به این سوال که آن را "مهمترین سوال" میداند جواب منفی میدهد و میگوید :"تصور یک "سوپر من ایده آل در آسمان ها" تصوری بچه گانه است و متعقد است هر چه مردم تحصیل کرده تر شوند از "افسانه مذهب" بیشتر فرار خواهند کرد.فروید به مردم یادآوری میکند که "دنیا آسایشگاهی با پرستاری مهربان نیست" و قویا به ما توصیه میکند که با واقعیت سخت تنها بودنمان در این دنیا روبرو شویم،در یک کلام"بزرگ شویم".

لویس به این سوال پاسخ مثبت میدهد و میگوید "جهان پر است از نشانه ها مثل آسمان پر ستاره ی بالای سرمان و قوانین اخلاقی درونمان که همه به هوشمندی جهان اشاره میکنند.لویس پیشنهاد میکند که چشمانمان را باز کنیم و عظمت اطرافمان را درک کنیم،در یک کلام "برخیزیم".

فروید فهمیده بود که عدم وجود خدا را نمیتوان اثبات کرد برای همین به تخریب دیدگاه مخالف پرداخت.او تعلیمات حضرت مسیح در مورد عشق به انسانها و در نظر نگرفتن خود را از نظر روانشناسی غیر ممکن و برای زندگی بلااستفاده میدانست.

لویس نیز معتقد بود انسانها دو دسته اند:اکثریتی که به نوعی از خدا یا خدایان اعتقاد دارند و اقلیتی که ندارند.

کسانی که معتقدند نیز دو دسته اند:دسته ای مثل هندوها خدا را هم نیک و هم بد میدانند .دسته ای مانند ادیان ابراهیمی که خدا را تنها خوب میدانند،خدایی که به عشق عشق میورزد و از نفرت متنفر است.

فروید 2 برهان بر علیه خدا دارد:

1-برهان شر: چرا خدای خوب بدی را در جهان به وجود آورده است؟

لویس میگوید:خدا موجوداتی با اراده ی آزاد خلق کرده و اراده ی آزاد توانایی بوجود آوردن بدی را دارد. اراده ی آزاد داشتن تنها راهی است که باعث میشود هرگونه عشق یا زیبایی ارزش بودن داشته باشد.قصه ی غم انگیز زندگی بشر که سرشار از جنگ و فقر است به خاطر سوء استفاده از آزادی و جستجو برای به دست آوردن چیزی بجز خدا که منشا آرامش انسان است میباشد.

2-برهان روانشناختی: فروید معتقد است که همه ی افکار مذهبی از آرزو اندیشی هایی شدیدا درونی منشا میگیرند.در کتاب "آینده ی یک توهم" مینویسد:"باید به خودمان بگوییم که بسیار خوب بود اگر خدایی که آفریننده ی جهان است وجود میداشت و بسیار خوب میشد اگر در جهان قوانین و اصول اخلاقی ای میبود یا زندگی پس از مرگ واقعیت داشت.اما کاملا واضح است که اینها تنها برون افکنی آرزو های قدرتمند انسان و نیازهای درونی اوست."عقاید مذهبی توهمات رضایت بخشی ناشی از اساسی ترین نیازهای بشر اند وراز قدرتمندی آنها نیز در قدرت و اهمیت این آرزوها خفته است.

منشا نیاز به وجود خدا و آرزو اندیشی در باره ی وی در کجاست؟

فروید اشاره میکند که منشا آن دوران کودکی ماست.زمانی که موجود کوچک احساس درماندگی و ناتوانی میکند و به کمک احتیاج دارد. "همه ی ما آرزوی بسیار قوی و نا خودآگاه کسب مجدد حمایت والدین خصوصا حفاظت پدر را داریم.وقتی بزرگ میشویم و در مقابل بسیاری از مشکلات احساس ناتوانی میکنیم و به همین دلیل برای خودمان تصویری مانند تصویری که در زمان کودکی از ما محافظت میکرد درست میکنیم.

روانکاوی نشان میدهد که خدای هر شخص چیزی نیست جز پدر بزرگ شده اش و به همین دلیل است که جوانان زمانی که ابهت پدر نزدشان شکسته میشود خدا را نیز کنار میگذارند.

نیز رابطه ی هر فرد با خدا مانند رابطه ی وی با پدرش است.با تغییر رابطه با پدر این رابطه نیز تغییر میکند.

مادر اولین محافظ کودک در برابر خطرات است ،با بزرگ شدن کودک این نقش به پدری قدرتمند منتقل میشود ولی رابطه ی پدر با کودک را بطه ای دوگانه است:خود پدر برای کودک خطری محسوب میشود(شاید به خاطر رابطهی اولیه ی کودک با مادر)بنابراین کودک هم از پدر میترسد و هم به او احتیاج دارد.این دوگانگی ای در رابطه با خدا نیز دیده میشود.خدایی که هم از او میترسند و هم به او عشق میورزند.

3 دلیل لویس بر ضد فرضیه ی آرزو اندیشی:

1-لویس در مقابل نظریه ی آرزو اندیشانه ی فروید به این نکته اشاره میکند که انجیل محتوی مقدار زیادی نا امیدی و درد است و واضحا چیزی نیست که کسی آرزوی آن را داشته باشد.

شروع این نگرش زمانی خواهد بود که فرد دریابد در مشکل بزرگی قرار دارد.دریابد که قوانین اخلاقی را واضحا زیر پا گذاشته است و احتیاج به بخشش و از نو شروع کردن دارد. تنها زمانی قادر به درک این دیدگاه خواهیم بود که دریابیم موقعیت فعلیمان بسیار نا امید کننده است.لویس معتقد است ایمان با راحتی شروع نمیشود بلکه با نا امیدی و ناراحتی شروع میشود و تنها با گذشتن از این مرحله میتوان به آرامش ناشی از ایمان رسید.فرد ابتدا باید میزان دوری خود از معیارهای الهی و میزان تغییری که باید بکند را دریابد.

اگر دنبال حقیقت بگردی در نهایت به آرامش میرسی ولی اگر دنبال آرامش بگردی نه به آن میرسی و نه به آرامش.

2-اگر قبول کنیم که کودک نسبت به پدر احساسی دوگانه دارد،احساس قوی منفی و احساس قوی مثبت،آیا قسمتمنفی این احساس باعث نمیشود که آرزوی عدم وجود خدا به همان قدرت آرزوی وجود وی باشد؟

3-ما آرزوی چیزهایی را داریم که در عالم واقعیت وجود دارند.

فصل دوم:وجدان

آیا قانون اخلاقی جهانی ای وجود دارد؟

زندگی ما بر اساس احساسات خوب و بد بودن امور هدایت میشود ،هر یک از ما اگاهی ای نسبت به آنچه باید انجام بدهد دارد و وقتی آن را انجام نمیدهد احساس گناه میکند.

آیا این احساس که تقریبا در همه ی انسانها وجود دارد ناشی از قانون اخلاقی الهی است؟ یا تنها بازتاب چیزهایی است که از پدر و مادر خود آموخته ایم؟

فروید معتقد است این ما هستیم که قوانین اخلاقی را میسازیم همان طور که قوانین راهنمایی و رانندگی را. و لویس میگوید این قوانین را در جهان مییابیم همانطور که بقوانین ریاضی را مییابیم.

لویس 2 چیز اساسی را نشانه ی وجود خدا میداند:

1-جهانی که ساخته است 2-قوانین اخلاق ای که در ذهن ما قرار داده است

با درک قوانین اخلاقی شناخت بیشتری نسبت به خدا پیدا میکنیم تا با مشاهده ی جهان ،همان طور که با گوش کردن به سخنان انسانی بیشتر او را میتوان فهمید تا با نگاه کردن به خانه ای که ساخته است.

قوانین اخلاقی جهانی اند.

لویس قوانین اخلاقی فرهنگ های مصر،هند،چین و روم را با هم مقایسه و کلیت همه را یکسان میپندارد.

همه میدانیم که اخلاق در ذات همه وجود دارند

میگوید :رفتارهای تاریخی انسانها نشان میدهد که همه این ذهنیت را که سایر انسانها قوانین اخلاقی را به طور ذاتی میشناسند را دارند.مثلا در طی جنگ جهانی دوم همه معتقد بودیم نازی ها میدانند آنچه انجام میدهند غلط است ولی آن را انجام میدهند.

تفاوتهای اخلاقی جوامع ناشی از چیست؟

با وجود اینکه قوانین اخلاقی ثابت اند اما حساسیت و میزان اهمیت آنها برای ملل مختلف و اینکه هر فرهنگ و فرد چگونه آن قوانین را بروز میدهد متفاوت است.

فروید معتقد است وجدان اخلاقی اکثر مردم آنقدر کوچک است که ارزش ذکر شدن را ندارد و اگر خدا این کا ر را ساخته، بسیار بد این کار را انجام داده.

درباره ی خودش مینویسد:"تفکر اخلاقی از ساحت وجود من بیرون رفته است و ذهن من زیاد به خوب و بد مشغول نیست".

در جواب نامه ای از آلبرت انیشتین که نظر او را درباره ی راه حل توقف جنگ پرسیده بود مینویسد:"شرایط ایده آل گروهی از انسانها اند که غرایز خود را در دایره ی دیکتاتوری منطق محدود کرده اند".

چگونه وجدان در انسان شکل میگیرد؟

فروید: در طی رشد، کودک حدود 5 سالگی تغییر مهمی را تجربه میکند.در این زمان بخشی از فرامین باید و نباید والدین درونی میشود و superego را میسازد.

منشا اولین وجدان اخلاقی نوع بشر و اولین احساس گناه کی و کجا بوده است؟

فروید در کتاب توتم و تابو مینویسد:

در گذشته انسانها در غالب قبیله های کوچکی زندگی میکرده اند که پدری قدرتمند در راس آنها قرار داشت و تمام زنان و داشته های گروه متعلق به وی بودند.پیران همواره خطری برای وی محسوب میشدند.اولین احساس گناه بشر وقتی ایجاد شد که پسران با هم متحد و پدر مقتدر خود را کشتند.این احساس گناه از طریق ژنتیک نسل به نسل به ما نیز منتقل شده است.

منشا احساس گناه پدر کشان از کجا بوده با توجه به اینکه وجدان اخلاقی تا قبل از آن وجود نداشته است؟

فروید مینویسد که پسران از پدر خود متنفر بودند و درعین حال به او عشق میورزیدند.وقتی نفرتشان با کشتن پدر فروکش کرد احساس عشق به وی روی کار آمد.

انتقادات وارده به نظریه ی منشا وجدان فروید:

انتشار این کتاب انتقادهای فراوانی را به دنبال داشت.مثلا معلوم شده است که عقیده ی داروین درباره ی زنده گی تحت سلطه ی پدر انسانهای اولیه قابل دفاع نیست و دیگر اینکه احساسات و عقاید از طریق ژنتیک منتقل نمیشود. کلا کتاب او را یک شوخی علمی نامیدند.

شادی

منشا بیشترین شادی در زندگی ما چیست؟

آیا انسانهای اطراف شما خوشحالند؟

شادی چیست؟

نیچه که بر عقاید فروید تاثیر گذار بود شادی را احساس فائق آمدن بر مقاومت و افزایش قدرت میداند.

فروید در کتاب تمدن و مشکلاتش مینویسد:"وقتی بر اساس رفتار انسانها دنبال معنای زندگیشان میگردیم،تقاضای عظیم شاد بودن رامشاهده میکنیم،انسانها میخواهند شاد باشند و شاد بمانند.

آیا فروید و لویس میتوانند در ک ما از شادی را طوری گسترش دهند که بتوانیم آن را در زندگی خود بیشتر تجربه کنیم؟

فروید شادی را ناشی از لذت میدانست خصوصا ل.ذ.ت ج.ن.س.ی.

مینویسد:"شادی ناشی از آرزوهای غریزی فرد است".

علل کم بودن شادی ما:

او علل بسیاری که باعث میشوند شاد بودن سخت باشد را نام میبرد:

اول رنجها:1-رنج های ناشی از بدن(مریضی،پیری)2-جهان خارج(نیروهای مخرب طبیعت)3- و مهمتر و سخت تر از همه ،رابطه ی ما با سایر آدم ها

این 3 منشا درد و رنج باعث میشود به ایمان مذهبی به عنوان تلاشی برای تغییر واقعیت به توهم روی آوریم.

دوم :روابط جنسی دائمی نیستند و فرد تنها برای مدتی بعد از آن شادند. علاوه بر آن محدودیت های فرهنگی القا شده بر روابط جنسی میزان این شادی را باز هم کاهش میدهند.

فروید میپرسد:"تصور کنید مردی هر زنی را که میخواست و همه ی آنچه به دیگران تعلق داشت را با کشتن تمام مزاحمان بدون احساس گناه به دست می آورد،در این صورت چه زندگی ارضا کننده ای میداشت؟.ولی چون در این صورت تنها یک دیکتاتور در مل دنیا شاد میزیست ،ما به محدودیت های اجتماعی به قیمت کاهش شادیمان احتیاج داریم."

سوم: با توجه به اینکه عشق ج.ن.س.ی منشا بیشترین شادمانی ماست ،مردم در درجه ی اول شادی را در روابط عاشقانه جستجو میکنند و خود را وابسطه به خطرنامترین بخش دنیای خارج می نمایند.ما هیچ گاه در مقابل رنج ها آنقدر بی دفاع نیستیم که وقتی معشوق یا عشق را از دست میدهیم.

لویس معتقد است،ساختار جهان برای شاد زیستن طراحی شده است.اما مشکلی وجود دارد،زیرا اکثر رنج های ما (3/2آن) از سایر انسانها به ما میرسد.باید از خود بپرسیم چه چیزی باعث میشود انسانها این طور به هم آسیب برسانند؟

خدا موجوداتی با اراده ی آزاد آفرید ،برخی فکر میکنند میتوانند موجودی آزاد که امکان اشتباه رفتن نداشته باشد را تصور کنند،اما من نمیتوانم.

شادی ای که خدا برای مخلوقاتش طراحی کرده،احساس شادی ،عشق و رهایی ناشی از یکی شدن آزادانه و مختارانه با اوست.

لویس میگوید دلیل وجود ما بر این کره ی خاکی ،ایجاد رابطه با کسی است که ما را اینجا قرار داده است .اگر این رابطه برقرار شود ،تلاش ما برای کسب شهرت،پول ،قدرت،ازدواج عالی،دوستی های ایده آل کوتاه خواهد شد.

خدا ماشین انسان را برای حرکت بر روی خودش طراحی کرده است .خدا سوخت روح ماست و نمیتواند جدا از خود به ما شادی بدهد.

لویس با نظریه ی فروید مخالف است و میگوید شامانی حتی در ازدواج تنها ناشی از عاشق بودن نیست بلکه قسمت عمده ای از آن ناشی از آن است که 2 نفر انسانهای خوبی اند ،کنترل خود را در دست دارند،با شخصیت و شعور اند و از لحاظ روحی انسانهای انطباق پذیری اند.

او معتقد است شادی نباید هدف اولیه ی زندگی ما باشد،مینویسد:"وقتی آموختم که خدا را بیش از معشوق زمینی ام دوست داشته باشم،معشوقم را بیشتر از قبل دوست خواهم داشت. اما اگر معشوق زمینی ام را به قیمت خدا و به جای او دوست داشته باشم،به این سمت حرکت خواهم کرد که عشقی وجود نخواهد داشت."

ماتریالیسم فروید باعث شد که دیدی منفی نسبت به امکان کسب شادی داشته باشد.برای فروید طبیعت لذت های جسمی موقت است و به طور غیر قابل اجتنابی ناشادماهی را ایجاد میکند.

.رو.ا.ب.ط .ج.ن.س.ی

آیا لذت بردن تنها هدف زندگی ماست؟

فروید مینویسد : هدف انسانها شادمانی و منشا اصلی شادمانی روابط ج.ن.س.ی است.

لویس شدیدا با این حرف مخالف است و معتقد است منشاهای با دوامتری برای شادی نیز وجود دارد.

هر دو به اهمیت و نیروی روابط ج.ن.س.ی آگاه بودند و سوالات زیادی را در این زمینه مطزح کرده اند.

آیا قوانین سنتی غریزی ذاتی و طبیعی ما را خراب میکنند؟ نسبت رابطه ی ج.ن.س.ی با عشق و شادمانی چگونه است؟

معنا ی زندگی .ج.ن.س.ی کودکان از منظر فروید:

فروید اصول یافته هایش در مورد جنسیت را این گونه بیان میکند:

1-زندگی ج.ن.س.ی از بلوغ شروع نمیشود بلکه با به دنیا آمدن کودک شروع میشود.

2-باید بین "زندگی ج.ن.س.ی(s.e.x.u.al)" و زندگی ج.ن.س.ی منجر به تولید مثل (ge.n.i.t.al) تمایز قائل شویم.اولی کلمه ای وسیع تر است و بسیاری از فعالیت های غیر مرتبط با تولید مثل را شامل میشود(عدم درک صحیح این کلمه عامل بسیاری از مخالفت ها با نظریه ی فروید است.)

3- زندگی ج.ن.س.ی شامل کسب لذت از اعضایی از بدن است .عملکردی که با رشد فرد کم کم د رخدمت تولید مثل قرار خواهد گرفت.

وقتی فروید میگوید میل ج.ن.س.ی از سالهای اول کودکی وجود دارد ،منظورش این است که کودکان لذت جسمی را از طریق اعضای بدنشان تجربه میکنند .فروید متوجه شد که تمام انرژی ارگانیسم در سالهای اول زندددگی صرف ارزای نیاز های دهانی نوزاد میشود.سپس در طی تکامل فاز دهانی تبدیل به فاز سادیستیک مقعدی میشود و لذت از تجمع و دفع مدفوع حاصل میشود.

مرحله ی آخر فاز ج.ن.س.ی است.

اگر فروید از کلمه ی دیگری برای بیان منظورش استفاده میکرد با این همه مخالفت مواجه نمیشد .پس چرا این کار را نکرد؟

زیرا فروید به آزادی "صحبت کردن" درباره ی مسائل ج.ن.س.ی،البته نه به آزادی عمل معتقد بود و برای کسب این آزادی مبارزه میکرد.

فروید به والدین توصیه میکند مسائل ج.ن.س.ی را- مثل هر چیز دیگری –در سن 10 سالگی به همراه قوانین اخلاقی کنترل کننده اش به کودکان آموزش دهیم.

Suppress یا Repress مسئله این است!

لویس میگوید :

ما باید بدانیم فروید به چه اشاره میکند وقتی که از رپرسrepress خواسته ها مه منجر به علائم سایکوتیک میشوند صحبت میکند و نباید ساپرسsupress(کنترل ارادی خواسته ها را با رپرس اشتباه بگیریم.

رپرس:معمولا در سالهای اول زندگی رخ میدهد و ما از اتفاق افتادنش آگاه نیستیم.

ساپرس: کنترل آگاهانه ی ایمپالس ها.

خیلی ها فکرمیکنند کنترل ارادی خواسته های ج.ن.س.ی باعث بیماری میشود، ولی در واقع فقدان کنترل است که بیماری است.

فروید معتقد بود جنسیت برای ما تبدیل به یک معضل شده است زیرا آن را مخفی میکنیم و درموردش صحبت نمیکنیم.

لویس مخالف است و میگوید در قرون گذشته امور ج.ن.س.ی مخفی نشده اند بلکه تمام طول روز در مورد آن صحبت میشده است. مینویسد قضیه برعکس است ما مسائل ج.ن.س.ی را مخفی میککنیم زیرا برایمان تبدیل به یک معضل شده است.

روند طبیعی و ضرورت تبدیل eros به agape :

نویسنده:

نیمی از ازدواج ها منجر به طلاق میشود.تجربیات بالینی من نشان میدهدکه اکثز این طلاق ها به این خاطر است که فرق عاشق شدن(Eros) و عشق به معنای احساسی عمیق تر(Agape) را نمیفهمیم.

قسمت عمده ای از طلاق ها به این خاطر است که زن یا شوهر با شخص ثالثی آشنا شده اند و احساس عاشق شدن(Eros)را مانند دوران نامزدی دوباره تجربه میکنند.با این تصور غلط که Eros تنها پایه ی یک رابطه است ،فرد دیگر علتی برای حفظ ازدواج نمیبیند.

در حالی که احساس عاشق شدن هیجانی است که اگر ادامه یابد با زیست ارگانیسم ،خواب،اشتها و کارش در تداخل خواهد بود.این احساس ساخته نشده که ادامه یابد .عاشق شدن یک احساس است و احساس همواره موقتی است و باید به احساس عاشقانه ای عمیق تر ،راحت تر و بالغ تر که بر پایه ی اراده و احساس شکل گرفته تبدیل شود.

عشق در این مرحله دیگر تنها یک احساس نیست بلکه اتحادی عمیق است که با اراده ایجاد و با عادت قوی تر میشود

مرگ

آیا مرگ تنها انتهای ماست؟

خیلی زود بعد از آنکه پا بر زمین میگذاریم ،نسبت به اساسی ترین واقعیت زندگیمان –اینکه برای مدت طولانی ای این جا نخواهیم ماند-آگاه میشویم. یک طول عمر متوسط حدودا 30000 روز است که 3/1 آن را خوابیم.

مسئله ی مرگ یکی از اساسی ترین مسائل ذهنی فروید بوده است.فروید بارها از ترس زیاد خود از مرگم صحبت کرده است و "مسئله ی دردناک مرگ" جزو افکار هر روزه اش بوده است. خداحافظی اش معمولا اینگونه بوده است:"خداحافظ،ممکن است دیگر مرا نبینی".

مشاهدات در مورد کودکان:

فروید مشاهده میکند که اغلب کودکان رویاهایی مبنی بر مرگ خواهر/برادر رقیب دارند که نشان دهنده ی خوایت ناخودآگاه آنها در دور شدن رقیب است.البته کودکان بد نیستند.فروید یاد آوری میکند که کودکان تصور درست و ترسی که ما از مرگ داریم را ندارند.

سپس چیزهایی که بالغین در مورد مرگ از آنها میترسند را لیست میکند:"ترس از فساد،یخ زدن در قبر سرد،ترس از خلع ابدی".بالغین نمیتوانند این ترس ها را تحمل کنند و به همین دلیل مذهب و آرزوی زندگی جاودان را قبول میکنند.

جنگ از منظر فروید:

فروید در نامه ای نظریاتی را دربارهی جنگ بر مبنای مشاهدات کلینیکی اش بیان میکند:"روانکاوی نشان میدهد بدویت،وحشیگری و هیجانات شیطانی نوع بشر در هیچ فردی از بین نرفته بلکه به زندگیشان در حالتی سرکوب شده ادامه داده و منتظر فرصت میمانند.جنگ این فرصت را فراهم میکند و به همین علت جنگ همچنان بخشی ممتد و تکرتر شونده از تاریخ است."

همان طور که نوع بشر تحصیلکرده تر و داناتر میشوند ،جنگها نه تنها کمتر که خشن تر و بیشترو ویران کننده ترمیشوند. و علت آن اینست که آگاهی و دانش ماچیز ضعیفی و وابسته ایست.بازیچه ای در دست هیحانات و احساسات ما.جنگ ها نشان میدهند که هیجانات پایه ای ما تغییر چندانی نسبت به اجداد پریماتمان نکرده اند و زیر پوسته ی تمدن ماهمچنان همان موجودات وحشی و بی تمدن همیشگی هستیم.

جنگ ها نشان میدهند که ناخودآگاه ما به ایده ی مرگ خودمان دسترسی ندارد. این مشاهده ی ف روید بسیار جالب است:مرگ ما در ذهن ناخودآگاهمان وجود ندارد .مغز ما طوری طراحی شده است که ما را زنده ی جاودان میپندارد.ما نمیتوانیم عدم خود را تصور کنیم ،وقتی تصور میکنیم نیز خود را بیننده ی ماجرا میپنداریم.

احتمالا لویس خواهد گفت مغز ما مرگ را رد میکند به این خاطر که مرگ بخشی از نقشه ی خلقت اصلی نبوده است.

لویس شرایط زندگی خود قبل از تغییر را بسیار بدبینانه و بدون کوچکترین آرزوی ادامه ی زندگی توصیف میکند.

در تناقض با فروید مینویسد که علاقه اش به atheism به این خاطر بوده است که آرزوهایش را برآورده میکرده. خواسته و آرزوی عظیم لویس رهایی از هر منبع قدرتی که با زندگیش تداخل کند،آرزوی داشتن راهی ساده و سریع برای اتمام بازی وقتی شرایط غیر فابل تحمل میشوند بوده است.

"جهان بینی ماتریالیسم این جذابیت بزرگ را دارد که به فرد این امکان را بدهد که اگر شرایط بیش از حدی که فرد دوست دارد تحمل کند بتواند با خودکشی به همه چیز پایان دهد.قسمت ترسناک جهان بینی مسیحی این بود که دری که روی آن خروج نوشته شده باشد وجود ندارد."

جنگ از منظر لویس:

لویس در مقاله ی"آموختن در زمان جنگ" مینویسد: یکی از معدود خوبی ها ی جنگ "آگاهی از میرایی"است.انسانها در صورت آگاهی از میرایی خود هوشمندتر میشوند.درکتابی از زیان شیطان مینویسد:"چقدر برای ما بدبختی آور است یاد مرگی که جنگ تزریق میکند.در زمان جنگ هیچ فردی نمیتواند باور کند که برای همیشه زنده خواهد ماند.چقدر برای ما شیاطین خوب خواهد بود اگر همه ی انسانها درمراکز پرستاری ای که در آن دکترها و پرستارها همه حقیقت نزدیک بودن مرگ بیمار را کتمان کنند."

پیری:

بر خلاف فروید که از پیر شدن متنفر بود و به پروسه ی رشد با دیدی منفی نگاه میکرد ،لویس به نظر میرسد که از کل فرآیند لذت میبرد. در نامه ای به دوستش 1 ماه قبل از مزگش مینویسد:"بلی پاییز بهترین فصل سال است و من مطمئن نیستم که پیری بهترین دوران زندگی آدم نباشد."

3 رویکرد به مرگ وجود دارد:

1-رویکرد مغرورانه:مرگ اهمیتی ندارد و سلامتی در آن است که با بی تفاوتی باآن رفتار کنیم.

2-رویکرد هراس:هراس از مرگ،مرگ را بزرگترین بدبختیو شیطان جهان دانستن.

3-رویکرد دینی: لویس میگوید:"اگر ما واقعا به آنچه می گوییم ایمان داشته باشیم-اگر واقعا بیاندیشیم که خانه جای دیگری است و این زندگی "جستجویی برای یافتن خانه است"،چرا نباید به انتظار بنشینیم؟